![]() |
![]() |
|
| شاید زندگی ترنم مرگی دوبارست ! |
|
ترجيح ميدم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم و به
موتورسيكلتم فكر كنم مارلون براندو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 3:31 توسط محمد حسین |
|
|
بچههای خوب آره قبول داریم. ما بچههای خوبی واسه بابامون نبودیم. اون رو گذاشته بودیمش خونه سالمندان و دیر بهش سر میزدیم، هرچی میگفت بیشتر سربزنین، میگفتیم: کارداریم. میگفت دلم واسه بچههاتون تنگ شده، میگفتیم اونا هم درس دارن. آره! در حق اون ظلم کرده بودیم. اما الان حدود یک ماهه که بچههای خوبی واسه بابامون شدیم. اون رو از خونه سالمندان آوردیم بیرون. دیگه هر هفته بهش سر میزنیم. بچههامون رو هم با خودمون میبریم. حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم.. ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 3:24 توسط محمد حسین |
|
|
ببخشيد شما ثروتمنديد؟
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين» كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين » نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. ماريون دولن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 3:19 توسط محمد حسین |
|
|
شرط عشق دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش
رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام
صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر
هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا
باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را
گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم". |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 3:0 توسط محمد حسین |
|
|
باز باييز است باز اين دل از
غمي ديرينه لبريز است باز مي لرزد
بر خود سرشاخه هاي بيد سركردان باز ميريزد
فرو بر جهره ام باران باز
رنجورم,خداوندا بريشانم باز باييز
است... باز اين دنيا
غم انكيز است باز باييز است
و هنكام جدايي ها باز باييز است
و مرك اشنايي ها |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:2 توسط محمد حسین |
|
اخرين لحظه ديداردر اخرين لحظه ديدار به
از خدا خواستممن از خدا خواستم،
شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی تورا با لهجه گل های نیلوفر ی صدا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:49 توسط محمد حسین |
|
|
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقتو ازت دزدیدو به جاش یه زخمِ همیشگی به قلبت هدیه داد زُل بزنیو به جای اینکه لبریزِ کینه و نفرت شی، حس کنی هنوزم دوسش داری...
چقدر سخته که باز سَرتو به دیواری تکیه بدی، که یه بار زیرِ آوارِ غرورش، تمامِ وجودت لِه شده... چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی، اما زمانی که دیدیش چیزی جز "سلام" نتونی بگی...
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه، اما مجبور شی بخندی که نفهمه هنوزم دوسش داری...
چقدر سخته گُلِ آرزوهاتو تو باغچه ی کَسِ دیگه ببینی، اون وقت آروم بگی: گُلِ من، باغچه ی نو مبارک...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:47 توسط محمد حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگر چه هیچ شاخه گلی به دستت نداده ام و در خیابان سبز زندگی دوشادوش تو قدم نزده ام تمام گلها را به خاطر شباهتی که به عطر تو دارند ستوده ام
|
|
RSS
|